خرید بک لینک
بعد از گذشت چند ماه هنوز باورم نمیشه این اتفاق برای ما افتاد...و هنوز هم هیچی به هیچی ...کلا بدبخت شدیم رفت بیچاره شدیم رفت ...بدترین سال زندگیمون ...انگار دارم تو یه فیلم زندگی میکنم که همش یه اتفاق میفته‌امروز هم فهمیدم یکی از خاله ها نصف بدنشو سرطان گرفته و هنوز خودش و بچه هاش خبر ندارن فقط یکی از پسراش میدونه ،باورم نمیشه..میگفت هی یه سمتش بی حس میشد ..ای خدا ماما هم عمل چشم انجام داد الان اسانسور خرابه پا درد هم داره نمیتونه از پله بره پایین یا بیاد بالا ،بعضی همسایه ها هم پول نمیدن که درادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 16:02

هنوز باورم نمیشه انگار معجزه شد ،حتی تا امروز صبح هم خیلی ناامید بودیم و استرس داشتیم حالمون بشدت بد بود ،امروز حل شدچقدرررر حالم بد بود صبح همش زیارت عاشورا دعای توسل و ..گذاشته بودم و همش دعا میکردم ،ماما که اصلا باهاش صحبت کردم حالش خراب ،خواهر هم کلاس مهمشو نرفت و روی تخت افتاده بود اصلا هممون به نوعی داغون بودیم ،وقتی بابا زنگ زد گفت حل شد باورم نمیشد زنگ زدم ماما اینقد از خوشحالی خداروشکر میکرد ،منم دستو بالم بسته بود اطرافم‌ شلوغ بود نمیشد خوشحالی کنم،بعد از ۵ماه حدودا یا شایدم ۶ماه بالاخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 16:02

سال نو مبارکانشالله امسال سال خوبی برای همه مردم باشه انشالله امسال سال خوبی برای خانودمون باشهالهی امینسال گذشته بدترین سال زندگیمون شد ،اتفاق خیلیییی عجیب و بد که خداروشکر برگشت ولی خب با آثار و تبعات بد ...حس میکنم افسردگی شدید گرفته، نباید بیکار میشد ،وقتی تصمیم گرفت کارشو عوض کنه باید اول کار جدید رو راه اندازی میکرد و بعد کار قبلی رو تعطیل میکرد ،بدبختمون کرد بیچارمون کرد خودش انگار افسردگی گرفته،آرزومه زودتر بره سرکار مثل قبل بشه،بابا براش کار میزنه فقط باید خودش بخواد ..ای خدا کمک کنه مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 16:02

یکی اینکه بیکاری خیلیییی بده خیلییییاونم البته بستگی به آدمش داره یکی میبینی تو خودش میره افسرده میشه و یکی میبینی خودش و خانوادشو بدبخت و بیچاره میکنه کار کردن فقط برای پول دراوردن نیست برای تقویت روحیه هم هست وقتی کار میکنی حالت خوبه هدف پیدا میکنی کم کم پیشرفت میکنی و چیزای جدید یاد میگیری و...یکی دیگه ظرفیته ..حتی کتاب خوندن هم ظرفیت میخوادچند سال پیش دوست خواهرم یه کتاب اعتماد به نفس خوند اونم فکر کنم کامل هم نخوند بعد رفت با همسایه دعوا کردیا زن فامیل چند ماه پیش داشته باهام حرف میزده یه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 16:02

دیروز فهمیدم اون خواستگاره کی بود ، امیر بهم گفت خودت به مامانت میگی یا خودم بگم که بیان خونتون.. تازه امیر بزور بهم گفت کیه نمیگفت..هی میگفتم خب بگو کیه نمیگفت ..چرا اخه خخخوقتی گفت کیه بهش گفتم واقعا؟؟؟امیرم گفت اره من خیلی تعجب کردم و نمیدونم چرا خیلی خوشم نیومد ...امیر میگه بچه ها خوبی هستن و فلان تعریف کردگفت بخاطر برادرت تا الان نگفتم ،هنوز خواستگاره پیگیره چیکار کنماصلا فکر نمیکردم اون باشه ، به فکرم نمیرسیدنمیدونم جیکار کنم ،من کلا یه مدل دیگه مدنظرمهاینم اکیه قیافش کارش همه چیش خیلی معادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 16:02

اطرافم افرادی که سن بالایی دیگه دارن قبل از فوتشون الزایمر میگیرن..خیلی میشنوم اول الزایمر میگیرن بعد فوت میکننمامان زنداییم سن بالا ولی قد بلند و هیکلی بدنش هم سالم هیچ مشکل خاصی نداره ولی الزایمر گرفته یا نمیدونم دم دمیه هر چی هست حافظشو از دست داده ..به دخترش میگفت پیرزن ،نمیدونست بچه خودشهبردنش دکتر برا یه سری ازمایشا ،داروهایی که باید مصرف میکرد رو نمیخورد بعد بهش گفتن اینا خیرات پدر و مادرته که داروهاشو بخوره پرستارا که هر چند ساعت می اومدن داروهاشو بدن بلند میگفتن الفاتحهمن خو میدونم ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 16:02

چند روز حالم خوب نبود ، از گلوم خون اومد در واقع خونابه،بینی و گاهی پشت چشام درد میکرد رفتم دکتر گفت عفونت مزمن تو بدنته که قدیمی ،انگار گفت شبیه سینوزیت،بعد تب هم داشتم و خودم متوجه نبودم تب دارم ،گفت اینکه متوجه تبت نمیشی خوب نیستخلاصه ۴تا امپول زدم و یه سری قرص بهم داد ،وااای نگم قرصارو که میخورم یه معده دردی میگیرم ،جونم در اومد این مدت ،حالا میفهمم ماما چی میکشه ..بدبخت هی میکفت من قرصایی که باید بخورم معدم باید پر باشه منم میگفتم چاقی لاغر کن بعد متوجه نمیشدم خوردن بعضی قرصا تا این حد معدهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 16:02

امروز بخاطر گرد و خاک تعطیل شدیم احتمال اینکه فردا هم تعطیل بشه هست خدا کنه تعطیل بشه هم هوا افتضاحه هم میخوام کمک ماما یه دستی به خونه بکشیم اینجارو بزور تعطیل میکنن یعنی باید هوا چقدر بدددد باشه که تعطیل کنن ..کلا بعد عید فکر نکنم به اندازه انگشتای دست هوای پاک بود همش خاکه .. ولی تعطیل نمیشد فقط چند روز اونم افتضاح بود که تعطیل کردن امروزم ساعت ۶و نیم صبح اعلام شد تعطیلهالانم میخوام با ماما برم دکتر‌ طب سنتی منتظرم فیلم ماما تموم بشه بعد بریم برنامه دارم با ماما برم تا دم مطب بعد من برم پیتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 16:02

بالاخره بعد از چند ماه جمعه عصر ۷شهریور خودش باباش خالش و شوهر خالش اومدن خونمون برای آشناییقرار بود چند ماه پیش بیان ولی کار پیش اومد بعدم محرم و صفر بود و نشد که جلسه اشنایی برگزار بشه البته روز جمعه هم مامانش تهران بود خواهرش دوقلو بدنیا اورده بود و نتونست بیادامروز ساعت ۵و ۶دقیقه عصر بهم پیام داد یعنی اولین پیاممون باهم امروز بودخیلی محترمانه چت میکرد و گفت نظر خانوادت راجع به من چی بود و از خانواده من هم تعریف کرد و گفت اگه اجازه بدی برای آشنایی بیشتر چهارشنبه شام دعوت هستید و من هم قبول کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 16:02

از این معماری بینظیز ...این موضوع رو خیلی وقت بود میخواستم بنویسم که سالهای اینده بیام بخونم و روحیه م شاد بشه..داییم یه خونه ی قدیمی داشتن بعد اومدن اون خونه قدیمی رو نگه داشتن،خونه کلنگیه (البته اون خونه اشپزخونه و دستشوییش جدا بود یه سمت دیگه بود ،پذیرایی و اتاقاشم یه سمت دیگه بودن که اینارو ریختن ) ولی یه خونه دیگه هم تو حیاطشون درست کردن اون قشنگه ،پله میخوره میری بالا و وارد خونه میشی .. یعنی الان توی حیاطشون دوتا خونه هست در واقع..و باز هم دستشوییشون بیرون(دستشویی خونه خودمونم تو حیاطه)ولی تفاوتی که دستشویی خونه دایینا با بقیه خونه ها داره اینه که دستشوییش اندازه یه اتاق خوابه..حالا من با کمی اغراق میگم اتاق خواب ولی واقعا چیزی از اتاق خواب کم نداره.. شاید یه کمی از اتاق خواب کوچیکتر باشه..یعنی تصور کنید در دستشویی روکه باز میکنی یه فضای بزرگی رومیبینی که یه سنگ وسطشه ،بعد درشم قفل نداره .. گفتن این چیزا خوبیت نداره وگفتنش زشته ولی دیگه میگم ..وقتی میری دستشویی درشم خو قفل نداره همش باید استرس بکشی کسی بی هوا نیاد داخل، اگه به فرض کسی بخواد بیاد داخل اونقد مسافت زیاده که باید بدوی تا به در برسی ،خلاصه اصلا ارامش نداری ..یه افتابه مسی هم دارن اینقد سنگینه فکر کنم ۱۰کیلو وزنشه ..من همش به دختر داییم میگم بیاد نگهبانی بده تا من برم دستشویی،به دختر داییم گفت ایده این دستشویی از کی بوده گفت خودمونم گفتیم این چه دستشوییه که درست کردن ..زمین زیاد اوردن دستشویی رو بزرگ کردن میتونستن با این همه فضا یه خونه با حیاط خیلی بزرگ و دلباز درست کنن ..اینم نتیجه فکر نابخردانه ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 23:48

فردا باید برگردم و از شنبه صبح زود دوباره برم سرکار..این چند وقت اومدم اینور خوابم بهم ریخت دیرتر بیدار میشم حدودا ۱۱بیدار میشم ...همش خونه بودم خوش گذشت ،چقدر اینجا خوبه امکانات خونه بیشتره بزرگتره ..حوصلت سر بره میری تو باغ حالو هوات عوض میشه ..اینجا یه خوبی هایی داره اونجا هم یه خوبی های دیگه داره ..عصر باخواهرم میرم بازار ضدافتاب و یه کم خرید دارم ..ارایشگاه برم..دیروز موهامو رنگ کردم افتضاح شد ،توکاتالوگش یه رنگ دیگه بود رو موها من به چیز دیگه دراومد..چون موهام قبلا مشکی کردم باید فعلا این رنگهارو تحمل کنم تا چند ماه دیگه بتونم یه لایت خوب دربیارممن موی یکدست مشکی دوست دارم ولی چون چندساله مشکی بودم دلم تنوع میخواد..سعی میکنم این رنگ موهامو تحمل کنم نشد یه ۴ میزنم الان میوه هارو شستم گذاشتم تو یخچال ،اومدم تو اتاق نشستم یه کم خنک بشم بعد برم ظرفارو بشورمظرفارو معمولا تو حیاط خلوت میشوریم اونجا هم گرمهسگمون منو میبینه یه طوری به من نگاه میکنه ،میدونه میترسم نزدیکش بشم ،با به حالت شرمندگی انگار نگاه میکنه قیافش یه طور مظلوم میشه ..من از تو حیاط داشتم می اومدم تو خونه منو دید هی نگام کرد بعد پاشد رفت تو اتاق نشستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 23:48

دقت کردید مردم چه زن چه مرد چه پیاده چه سواره تو پکوپوز ادمن ..چشونه خدایی ..چه اخلاق زشتیه واقعا بی فرهنگیه ..همینطور زوم میکنن رو ادم ..نه یه نفر نه دو نفر نه سه نفر اصلا عجیب تعدادشون بالاست ..با خواهر میریم بیرون خواهر میگه مردم چشونه بهش گفتم تو یکی چیزی نگو خودتم همینطوریهزار بار بهش گفتم اینقد به مردم نگاه نکن زشته ولی گوش نمیده ،میگه میخوام تیپاشونو ببینم ،بهش میگم خو حالا دیدی چی گیرت اومداین مشکل همگانیه خیلیا درگیرشن ، همینطور سرتا پا و همه جا ادمو برانداز میکنن حتی زن ها .. همه تو ...همن انگارکاش این رفتار از بین بره ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 23:48

امروز عروسی رضا بود،رضا ازدواج دومشه سن و سالی هم نداره..ازدواج اولش در سن کم بود ،زن اولش بعد طلاق ازدواج کرد و وقتی فهمید رضا داره ازدواج میکنه دوباره شکایت کرد و قبل ازدواج رضا ۱۰۰میلیون و خورده پول به زنش دادن بابت مهریه اونم با بدبختی و وساطت و اینا کمش کردن.. امروز عروسیش بود و من نرفتم .. از بس بعذ عید طولانی و سخت گذشت اصلا نمیتونستم برم خسته بودم، خیلی ناراحتم بخاطر کارم میترسم خقوق و مزایا دختره رو سر موقع بده ،به من هر چند ماه یه بار خقوق میده البته کامل پولمو میده و تازه بیمه شدم ،اگه اونو از اول بیمه کنه و هر ماه حقوقشو بده چیکار کنم !نمیتونم تحمل کنم یه چیز خنده دار درمورد رضا بنویسم بلکه حالم عوض بشه یه بار رضا و زن اولش اومده بودن خونمون بعد رضا دم در خونمون وایساده بود یه بچه ای رد میشه حالا قیافه رضا هم مثل جی تی ای پنجه ،مثل ادم اهنیه ..خلاصه به بچه میگه عاموبیا اینجا بیا کلیه هاتو دربیارمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 21:28

این روزا اینجا حال و هوای دیگه ای داره و عید فطر خیلی مفصل برگزار میشه و قوم عرب جشن و دید و بازدید دارن و..دارن ..در کل عید فطر برای اونها عید اصلی هست... این چند روز بیرون رفتم لباسهای عربی جدید پوشیده بودن نو بودندیشب یه دختری تو ماشین سرشو بیرون اورده بود تو خیابون عربده میزد حبیبی حبیبی خندم گرفته بود خخخ یا پسرا کل میکشیدن تو خیابون خنده دارباحاله کلا ... چند سالم هست دوست دارم جشن گرگعیان شرکت کنم که برای بچه هاست و هی نمیشه یا یادم میره ،سال دیکه حتما میرم اگه خدا بخواد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 21:28

باید صبر کنم ببینم چی میشه بعد غصه بخورم که منو دیر بیمه کرده ..اول صبر کنم ببینم اصلا بیمه ش میکنه یا نه یا اصلا می مونه یا نه بعد غصشو بخورم ..نمیدونم چرا رو این مسئله حساس شدم و ذهنم اروم نمیشهاها روز اخر کاری هم بهش گفتم شنبه دفترو تمیز میگنیم بعد برمیگرده میگه حالا جابه جا میشیم اونجا تمیزه نظافتشم میگنیم ولی اینجا کثیفه باید یه نفرو بیاره تمیزش کنه گفتم کاری نداره که فکر نکنم کسیو بیاره ولی میخوای بهش بگو ..دختره هم دیگه چیزی نگفت .من شنبه جارو میدم دستش جارو کنه...البته کارارو عادلانه تقسیم میکنم ،خدایی هیچ بدرفتاری هم باهاش نکردم خیلی هم خوب بودم باهاش ولی خودش یه حرفایی زد حالم ازش بهم خورده ..خیلی غده شرط و شروط هم داره تازه مدرک دانشگاهی هم نگرفته نصفه ول کرده..کلا فقط زبونه ...من اشتباه کردم از اول چیزی نگفتم که الان اینطور غصه میخورم خاک تو سر من یعنی تحصیل کرده هم هستم اینقد اولش بی عرضه بودم لال بودم ... اینا هم شدن تجربه ، چقد تجربه سخته ادم یادش میفته امپرش میره بالا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 21:28

صفحه بندی